مهتاب ملکوت

...سهم من از بی کرانه های معرفتش
مشخصات بلاگ
مهتاب ملکوت

بر آنم تا در ملکوت (باطن) وجودی خویش بدرخشم و روشنگری کنم. اما چون نمیتوانم مانند خورشید پر درخشش باشم، پس "مهتاب" را برگزیدم تا در کوران ظلمات شبها حداقل ماه شب تابی و حداقل برای خود باشم.
و اینچنین شد که "مهتاب ملکوت" گشتم.
و اما، این "مه تاب" بودن در ملکوت وجود را جز به مدد چنگ آویختن به ریسمان ناگسستنی حضرت حق و 14 حقیقت مطهرش نمیدانم.

مؤمن نیستم،
اما در چارچوب خاصی نمی گنجم.

وبلاگ قبلی ام و مطالبش که خیلی دوستشان دارم:
mh-malakoot.blogfa.com

نویسندگان

۲ مطلب در آذر ۱۳۹۲ ثبت شده است

دوشنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۲، ۰۹:۲۲ ب.ظ

بوی حرم

جدیدترین سروده ی سید حمیدرضا برقعی (شب شعر اصحاب الحسین، مشهد):
.
.
شروع شد غزلم، بسمه تعالی، سر
بلندمرتبه پیکر، بلندبالا سر
فقط به تربت اعلات، سجده خواهم کرد
که بنده ی تو نخواهد گذاشت، هرجا سر
قسم به معنی لا یمکن الفرار از عشق
که پر شده است جهان، از حسین سرتاسر
نگاه کن به زمین! ما رأیت إلا تن
به آسمان بنگر! ما رأیت إلا سر
سری که گفت: «من از اشتیاق لبریزم
به سرسرای خداوند می روم با سر
هر آنچه رنگ تعلق، مباد بر بدنم
مباد جامه، مبادا کفن، مبادا سر.»
همان سری که "یحب الجمال" محوش بود
جمیل بود، جمیلا بدن، جمیلا سر
سری که با خودش آورد بهترین ها را
که یک به یک، همه بودن سروران را سر
زهیر گفت: حسینا! بخواه از ما جان
حبیب گفت: حبیبا! بگیر از ما سر
سپس به معرکه عابس، " أجنّنی"گویان
درید پیرهن از شوق و زد به صحرا سر
بنازم " أم وهب" را، به پاره تن گفت
برو به معرکه با سر ولی میا با سر
خوشا به حال غلامش، به آرزوش رسید
گذاشت آخر سر، روی پای مولا سر
چنان که یک تن دیگر به آرزوش رسید
به روی چادر زهرا گذاشت سقا، سر
در این قصیده ولی آنکه حسن مطلع شد
همان سری است که برده برای لیلا سر
همان که احمد و محمود بود سر تا پا
همان سری که خداوند بود، پا تا سر
پسر به کوری چشمان فتنه کاری کرد
پر از علی شود آغوش دشت، سرتاسر
میان خاک، کلام خدا مقطعه شد
میان خاک؛ الف، لام، میم، طا، ها، سر
حروف اطهر قرآن و نعل تازه ی اسب
چه خوب شد که نبوده است بر بدن ها سر
تنش به معرکه سرگرم فضل و بخشش بود
به هرکه هرچه دلش خواست داد، حتی سر
جدا شده است و سر از نیزه ها درآورده است
جدا شده است و نیفتاده است از پا سر
صدای آیه کهف الرقیم می آید
بخوان! بخوان و مرا زنده کن مسیحا سر
بسوزد آن همه مسجد، بمیرد آن اسلام
که آفتاب درآورد از کلیسا سر
عقیله، غصه و درد و گلایه را به که گفت؟
به چوب، چوبه محمل، نه با زبان، با سر
دلم هوای حرم کرده است می دانی
دلم هوای دو رکعت نماز بالا سر
.

پ.ن: رفقایم این روزها همه در مسیرند هم با دل و هم با قدم، اما ما فقط دلمان در مسیر است. من سخت مشتاق آن قدم هایی ام که دل را هم در مسیر می برد. با هر پیام خداحافظی که می فرستند آتشم می زنند.   آخر آنکه ندیده است یک آرزو دارد ولی آنکه دیده...
پ.ن: دلم هوای حرم کرده است می دانی/ دلم هوای دو رکعت نماز بالا...
.
.
بی ربط نوشت: گفتا شیخ هر آنچه گویی هستم/ آیا تو چنان که می نمایی هستی؟
۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۲ ، ۲۱:۲۲
seyed reza bameshki
چهارشنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۲، ۱۱:۲۴ ب.ظ

آتش دل

بحر طویل:

مانده از بغض و از هیئت و از مجلس سینه زنی آمده ام کنج اتاقم/ به دلم پرچم مشکی زده و ذکر تو برداشتم و دست به دامان تو گشتم که ارباب. و من بنده ی هرجایی جا مانده از اینجا و از آنجا ام که امشب دلم گشته هوایی و نشسته ام به امید کرمی از طرف شاه عزایم که شمایی/

بگو از عطش و از جگر سوخته و از رخ افروخته و ار تف صحرا و بگو از علی و از علی و از غم لیلا و بگو از ید سقا و بگو با من دل خسته از اندوه دل زینب کبری و امان از دل زهرا و امان از دل زهرا.../

بگو با من مجنون بخدا حسرت داغی به دلم مانده که از داغ شما بشنوم امروز و بسوزم که دگر نشنوم این روضه جانسوز که "ای اهل حرم میر و علمدار نیامد" و دگر نشنوم امروز که خم گشته قد کوهی و رودی به لب آورده رشیدی، چه رشیدی، همان راز رشیدی که لب رود رسید و نرسید آب به لب هاش.

بگو روضه بخوان شاه غریبم، تو بخوان بر لب جامانده از قافله ی اشک که با نام تو آمیخته این اشک و خوشا اشک، خوشا گریه بر این داغ خوشا گریه بر این درد خوشا گریه، نه این گریه. خوشا گریه ی یعقوب که نور بصرش رفت چو دیده پسرش رفت. خوشا قصه یعقوب که گرگان بیابانی و پیراهن خونین عزیزش همه کذب است/ خوشا چاه همان چاه که یوسف به سلامت ز درش باز در آمد و نه یک قطره خون ریخت در آنجا و نه انگشت کسی گم شده آنجا و کنارش نه تلی بود و نه تپه و یعقوب ندیده است دمی یوسف در چاه/ خوشا قصه یعقوب که گودال ندارد/ و آه از دل آن خواهر غمدیده که از روی تلی دیده که...

*****

عجب مجلس گرمی شده اینجا، همین کنج اتاقم که بجز من و بجز روضه ی ارباب کسی نیست و انگار که عالم همه جمع اند همینجا و انگار که این پنجره و فرش و در و ساعت و دیوار گرفته اند دم حضرت ارباب حسین جان حسین جان حسین جان ...


پ.ن: این روزها دلم یک تنهایی تنها می خواهد در هوای آزاد بر فراز شهر. خودم باشم و خودم، به دور از این همه آتشی که زمانه بر دلمان می زند.

بی ربط نوشت: ما با هم قرار داشتیم. بهش گفته بودم یه روزی خواهم نشست روبروی عکسش و با حسرت به او زل خواهم زد. به گمانم آن روز نزدیک است!!

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۲ ، ۲۳:۲۴
seyed reza bameshki