مهتاب ملکوت

...سهم من از بی کرانه های معرفتش
مشخصات بلاگ
مهتاب ملکوت

بر آنم تا در ملکوت (باطن) وجودی خویش بدرخشم و روشنگری کنم. اما چون نمیتوانم مانند خورشید پر درخشش باشم، پس "مهتاب" را برگزیدم تا در کوران ظلمات شبها حداقل ماه شب تابی و حداقل برای خود باشم.
و اینچنین شد که "مهتاب ملکوت" گشتم.
و اما، این "مه تاب" بودن در ملکوت وجود را جز به مدد چنگ آویختن به ریسمان ناگسستنی حضرت حق و 14 حقیقت مطهرش نمیدانم.

مؤمن نیستم،
اما در چارچوب خاصی نمی گنجم.

وبلاگ قبلی ام و مطالبش که خیلی دوستشان دارم:
mh-malakoot.blogfa.com

نویسندگان

۳ مطلب با موضوع «حسین نگار» ثبت شده است

يكشنبه, ۲۹ تیر ۱۳۹۳، ۰۱:۴۹ ق.ظ

دل خوشی...

.

دستِ من و تو نیست اگر عاشقش شدیم     خیلی حــسـین زحمت ما را کشیده است

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۳ ، ۰۱:۴۹
seyed reza bameshki
يكشنبه, ۱ دی ۱۳۹۲، ۰۸:۱۴ ب.ظ

تسلسل عشاق

دستگاه بی هیچ عیب و نقصی دارد کار خودش را می کند. خیلی دقیق و منظم و با آبرو!  کدام مقر فرماندهی این خیل جمعیت را اینگونه راهنمایی می کند؟ کدام دستگاه نظام مند حکومتی این همه زن و مرد و پیر و جوان و نوجوان و کودک و... را در این مسیر ساماندهی می کند؟ چرا هیچ کدامشان ناراضی نیستند؟ چرا هیچ کدامشان کمبودی ندارند؟

جواب همه ی این سوالات یک کلمه است: عـــــشــــق

این جز از ره عشق بر نخواهد آمد و جز عاشق نمی تواند این بار را به دوش بکشد.


برشی از یک یادداشت تصویری زائر امام حسین(علیه السلام) در مسیر حرم- اربعین:

- میدونی اگه بخوای خوشحالشون کنی باید چیکار کنی؟

- یک خواسته ای، درخواستی، دستوری، چیزی ازشون بخواه.

- مثلا بگو بیا لباسهای من رو بگیر بشور. بگو میخوام حمام کنم.

- اگه یه درخواستی ازشون داشته باشی خیلی خوشحال میشن.

- وقتی جوراب های تو رو میگیره میبره میشوره، حتما خیلی خوشحاله دیگه.

- الان همه ی اهل خانواده شون خوشحالن که یک زائر ایرانی امام حسین(علیه السلام) امشب رو خونشون میهمانه. انگار امشب عیده براشون!


حسین است دیگر. میهمانش را تنها نخواهد گذاشت. اینقدر میهمانسرا در دل بیابان هم که شده درست می کند که زائرش خسته نشود. اینقدر هوای نوکرانش را دارد که نوکرانش حاضرند جانشان را هم فدایی جریانش کنند. حسین است دیگر...

فقط باید لمسش کنی، یک بار هم که شده باید حسش کنی. اصلا حسین حس کردنی است. اینقدر این احساس لذت دارد که نگو و نپرس. گاهی باخودم می گویم: اتفاقا در جریان حسین باید کاملا ماتریالیست بود، حسین را باید حس کرد تا طعم غمش را شناخت.

.



پی نوشت: السلام علیک یا صاحب العصر و الزمان (عجل الله فرجه)!!!

بی ربط نوشت: ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند / دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۲ ، ۲۰:۱۴
seyed reza bameshki
چهارشنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۲، ۱۱:۲۴ ب.ظ

آتش دل

بحر طویل:

مانده از بغض و از هیئت و از مجلس سینه زنی آمده ام کنج اتاقم/ به دلم پرچم مشکی زده و ذکر تو برداشتم و دست به دامان تو گشتم که ارباب. و من بنده ی هرجایی جا مانده از اینجا و از آنجا ام که امشب دلم گشته هوایی و نشسته ام به امید کرمی از طرف شاه عزایم که شمایی/

بگو از عطش و از جگر سوخته و از رخ افروخته و ار تف صحرا و بگو از علی و از علی و از غم لیلا و بگو از ید سقا و بگو با من دل خسته از اندوه دل زینب کبری و امان از دل زهرا و امان از دل زهرا.../

بگو با من مجنون بخدا حسرت داغی به دلم مانده که از داغ شما بشنوم امروز و بسوزم که دگر نشنوم این روضه جانسوز که "ای اهل حرم میر و علمدار نیامد" و دگر نشنوم امروز که خم گشته قد کوهی و رودی به لب آورده رشیدی، چه رشیدی، همان راز رشیدی که لب رود رسید و نرسید آب به لب هاش.

بگو روضه بخوان شاه غریبم، تو بخوان بر لب جامانده از قافله ی اشک که با نام تو آمیخته این اشک و خوشا اشک، خوشا گریه بر این داغ خوشا گریه بر این درد خوشا گریه، نه این گریه. خوشا گریه ی یعقوب که نور بصرش رفت چو دیده پسرش رفت. خوشا قصه یعقوب که گرگان بیابانی و پیراهن خونین عزیزش همه کذب است/ خوشا چاه همان چاه که یوسف به سلامت ز درش باز در آمد و نه یک قطره خون ریخت در آنجا و نه انگشت کسی گم شده آنجا و کنارش نه تلی بود و نه تپه و یعقوب ندیده است دمی یوسف در چاه/ خوشا قصه یعقوب که گودال ندارد/ و آه از دل آن خواهر غمدیده که از روی تلی دیده که...

*****

عجب مجلس گرمی شده اینجا، همین کنج اتاقم که بجز من و بجز روضه ی ارباب کسی نیست و انگار که عالم همه جمع اند همینجا و انگار که این پنجره و فرش و در و ساعت و دیوار گرفته اند دم حضرت ارباب حسین جان حسین جان حسین جان ...


پ.ن: این روزها دلم یک تنهایی تنها می خواهد در هوای آزاد بر فراز شهر. خودم باشم و خودم، به دور از این همه آتشی که زمانه بر دلمان می زند.

بی ربط نوشت: ما با هم قرار داشتیم. بهش گفته بودم یه روزی خواهم نشست روبروی عکسش و با حسرت به او زل خواهم زد. به گمانم آن روز نزدیک است!!

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۲ ، ۲۳:۲۴
seyed reza bameshki