مهتاب ملکوت

...سهم من از بی کرانه های معرفتش
مشخصات بلاگ
مهتاب ملکوت

بر آنم تا در ملکوت (باطن) وجودی خویش بدرخشم و روشنگری کنم. اما چون نمیتوانم مانند خورشید پر درخشش باشم، پس "مهتاب" را برگزیدم تا در کوران ظلمات شبها حداقل ماه شب تابی و حداقل برای خود باشم.
و اینچنین شد که "مهتاب ملکوت" گشتم.
و اما، این "مه تاب" بودن در ملکوت وجود را جز به مدد چنگ آویختن به ریسمان ناگسستنی حضرت حق و 14 حقیقت مطهرش نمیدانم.

مؤمن نیستم،
اما در چارچوب خاصی نمی گنجم.

وبلاگ قبلی ام و مطالبش که خیلی دوستشان دارم:
mh-malakoot.blogfa.com

نویسندگان
جمعه, ۲۳ اسفند ۱۳۹۲، ۰۴:۵۴ ب.ظ

باران

همه برای آمدن باران دعا می کردند... و بلاخره باران شروع به باریدن کرد.

دخترک اما گوشه ای کز کرده بود، ناراحت و غمگین از باریدن باران! آبجی بزرگترش که دید خواهر کوچولوش ناراحته، گفت چی شده آبجی گلم؟ چرا ناراحتی؟!  گفت: بخاطر بارون! من دوست ندارم بارون بیاد!

آبجی بزرگه گفت: چرا عزیزم بارون که خیلی خوب و قشنگه؟!

دخترک گفت: آخه، آخه... من... اصلا" ولش کن.

.

.

.

خواهر بزرگتر تازه یاد کتانی های پاره ای افتاد که ماه قبل به خواهرش داده بود...!


بی ربط نوشت: روزی که هست "یومٌ یَفَر المَرء من أَخیه"/ بیچاره می شدیم چو مادر نداشتیم...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۱۲/۲۳
seyed reza bameshki

نظرات  (۶)

زیر باران بیا قدم بزنیم/حرف نشنیده ای به هم بزنیم

نو بگوییم ونو بیندیشیم/عادت کهنه را به هم بزنیم

وز باران کمی بیاموزیم/که بباریم و حرف کم بزنیم

چتر را تاکنیم وخیس شویم/لحظه ای پشت پا به غم بزنیم

سخن از عشق خود به خود زیباست/سخن عاشقانه ای به خود بزنیم

قلم زندگی به دست دل است/زندگی را بیا رقم بزنیم

قطره ها در انتظار تواند/زیر باران بیا قدم بزنیم

پاسخ:
به قول سهراب:
چترها را باید بست، زیر باران باید رفت...

این روزها سرد سرد سرد است

آسمان ابری،هوا دلگیر

سرما زیر پوست،هوا تاریک

کلاغ های درختان رفته اند،حتی کبوترهای حیاط خانه پدربزرگ آواز نمی خوانند...

پاسخ:
چشم ها را می شود شست! جور دیگر باید دید...
.
این روزها هوا بس عجیب زیباست... :)))
سپاس از حضور

منم آن ابر آزاد

نه خوشحال،نه گریان

تو می دونی که ابر رهگذر بارون نداره...

بیاییم دیگر باران بهاری را غمناک نبارانیم برنوشته هایمان

بهار می شود ؛بیایید شکوفا شویم...

 

هیس!!
گوش کن... 
صدای عشق بازی خدا را میشنوی ؟؟
پر شده در تمام مناره های زمین و آسمان... بغض نکن ؛ از خانه بیرون شو و صورتت را به خنکای باد بسپار....
بگذار روحت جان بگیرد..
انتهای کوچه ، گوشه ای دنج مهیا شده است...
               خدا به تنهایی ات گام میگذارد؛
                                    کمی باهم قدم بزنید . . . !
پاسخ:
زیبا بود.
صدای عشق بازی خدا... :)
ممنون

تشکر!

" آنچه از دل بر آید، بر دل نشیند "

پاسخ:
تشکر!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی